وشگون





مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
تغییر نام وبلاگ: اعصابمو وشگون نگیر

هر چیزی حدی دارد و هر ظرفی گنجایشی و وشگون گرفتن اعصاب هم حد و مرز خود را دارد.

تا بحال می گذاشتم اعصابم را وشگون بگیری به امید اینکه شاید بخود آئی و دست از ... برداری و از جاده خاکی به جاده اضلی بیایی! با اینکه توانم خیلی بیشتر از اینهاست و هنوز کاسه صبرم لبریز نشده٬ ولی فکر میکنم تا حالا فرصتهای کافی داده شده و حرفهای لازم زده شده.

اگر گوش شنوائی بوده باشد٬ حرفها را شنیده و اگر عقل متفکری بوده باشد درباره آنها فکر کرده و اگر احساسات خالصانه و عاشقانه ای بوده باشد٬ عاشقانه تر و خالصانه تر در رفتار خود تجدبد نظر خواهد کرد و اگر اینچنین نباشد که ترا بخیر و مرا به سلامت!

میگویند مظلوم با سکوت و مفعولیت خودش به ظالم کمک میکند و من دیگر اینچنین نخواهم بود و اجازه نخواهم داد که احساساتم را استثمار کنی٬ چرا که دوستت دارم و حتما میدانی که من ظالمان و استثمارگران را دوست ندارم.

بنابراین عنوان این وبلاگم را تغییر میدهم و فعلا آنرا وشگون می نامم.

 


چهارشنبه 11 مرداد ماه سال 1385
۱۸ - اینهم از تلفن من به تو

امروز با خوشحالی بهت زنگ زدم و پیش خودم میخواستم پز بدم که دیدی من هم میزنگم! وقتی گوشی رو برداشتی صدای من مییچید و هرچی که میگفتم دوباره خودم میشنیدم!

قرار شد که قطع کنم و دوباره بگیرم تا شاید اکوی صدا درست بشه.

هر بار که میگرفتمت من صدای تو رو می شنیدم و تو صدای منو نمی شنیدی که بالاخره بعداز اینکه چهار پنج بار بهت زنگ زدم٬ بعدش تو منو گرفتی و نگذاشتی که این تلفن لعنتی هم اعصابمو بیشتر از این وشگون بگیره!

 


چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1385
۱۷ - زنگ تلفن و زنگ آئینه دل

امروز وقتی بهت گفتم که یک ساعت دیگه بهت زنگ میزنم با سرعت کارهایم را کردم و زود اومدم خونه تا سر ساعت خونه باشم و بهت بزنگم. اما وقتی که دیدم تلفن اشغال هست و اون خانوم نوار تلفنی هم می گفت که موبایلت خاموشه٬ و نیم ساعت این زنگیدنهام ادامه داشت که کم کم یاد شیطونیهات و سرتق بازیهات افتادم و عقده های دلم سر باز کرد و کثافتهاش آئینه دلم را زنگزده کرد و نتیجه اش اون آفلاین (offline) طلبکارانه و عصبانی بود که برات نوشتم!

خوشبختانه بعداز نیم ساعت تونستم صدات رو بشنوم که صدای مهربونت آرومم کرد و زنگهای دلم رو پاک کرد.

همینجا باید بگم که خیلی معذرت می خوام که طلبکارانه و عصبانی برات آفلاین (offline) گذاشتم و باهات تند حرف زدم. جدا معذرت می خوام و امیدوارم این عمل خود بخودی منو ببخشی.

ولی بگذار اینو هم بگم که آخه لامصب٬ من که بهت گفته بودم: ؛یک ساعت دیگه بهت زنگ میزنم؛ نمی تونستی منتظر تلفنم بشی؟! شاید از بس که بهت نزنگیده بودم وقتی هم که بهت میگم که میزنگم دیگه باور نمیکنی!!!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 2861


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها